مدیر بودن | جسیکا گادفری

قهوه اسپشیالتی تا مدیریت

وقتی برای اولین بار یک قهوه را تهیه کردم و فروختم، ۱۵ سال داشتم. احتمالا یک کاپوچینو بود – فوم خشک، اسپرسوی سوخته‌ای که طی چند ثانیه از پرتافیلتر جاری می‌شد و نتیجه‌ی نهایی خیلی سخاوتمندانه با دارچین گارنیش می‌شد. سال ۱۹۸۸ بود و نیوزلند در میان رکود ناگهانی بود که باعث شد دولت نئولیبرال، تصمیم به اجرای اصلاحات بیشتر بگیرد که در نتیجه، کشور از یک اقتصاد محافظه‌کارانه در اوایل دهه‌ی ۱۹۸۰، به یکی از بازترین مدل‌های اقتصادی در سراسر دنیا، در طول تنها یک دهه، تبدیل شود. این زمان یک تغییر بزرگ بود. کلمه‌هایی شبیه فراوانی، خصوصی‌سازی و پرداخت کاربر برای بار اول مورد استفاده قرار گرفت. دوره‌ی نا‌امیدکننده و مخربی بود اما هم‌چنین زمانی برای خلق فرصت بود. مجوز‌های سختی برای واردات کالا به نیوزلند وجود داشت که باعث می‌شد کالاهای موجود محدود باشند و قیمت‌گذاری‌ها را تحت تاثیر قرار دهد، که به نفع کسانی تمام می‌شد که این کالاها را از خارج کشور وارد می‌کردند.

در این حال و هوا بود که قهوه‌ی اسپرسو و فرهنگ کافه‌ی ما ظهور کرد. که ناگهان، تبدیل به اتفاق مورد علاقه و مکانی بدون تهدید شد که همه می‌توانستند، خانواده، دوست و همکارانشان را به آنجا ببرند. قهوه‌ای که سرو می‌شد متفاوت، هیجان‌انگیز و بسیار بهتر از قهوه‌های فوری در خانه بود. هیچ کجا این قضیه به اندازه‌ی همینجا در Wellington مشهود نبود، جایی که کافه‌ها در میان عموم به سرعت رایج شد. صاحبین موفق کافه‌ها قهوه‌ی خودشان را رُست کردند و در سوپرمارکت‌ها هم فروختند، تا جای قهوه‌ی رُست ایتالیایی سابق را در قفسه‌ها بگیرد.

این انفجار فرهنگ کافه زمانی اتفاق افتاد که تازه دبیرستان را تمام کردم و می‌خواستم وارد دانشگاه شوم، استخدام در زمینه‌ی خدمات مشتریان رونق رو به افزایشی داشت. یک کار در شیفت صبح با موانع کم برای ورود و بدون هیچ یک از مهارت‌های مشتری‌ مداری مورد نیاز برای یک سالن‌کار ( یا تا جایی که من فکر می‌کردم )، باعث می‌شد که این حرفه‌ی ظهور کرده، باریستا، شغل ایده‌آلی برای من باشد. و این نقشی بود که می‌توانستم در سالهای زیاد دوره‌ی سوم آموزشم به آن پایبند بمانم.

در آن زمان، تازه تحصیلات دکترای خودم را تمام کرده بودم و ۱۳ سال سابقه‌ی کار به عنوان باریستا در چهار کافه داشتم. وقتی در سال ۲۰۰۲ به لندن رفتم، از تفاوت صحنه‌ی قهوه‌ی انگلیس ( که به نظر، خام و کم جنب و جوش می‌آمد ) شگفت‌زده شدم. و به سرعت، از تمایلم برای کار به عنوان دستیار وکیل در New Zealand coffee outpost کاسته شد. در این مدت با فشار زیادی از طرف خانواده‌ام برای اینکه کار مناسبی در زمینه‌ی رشته‌ی تحصیلیم پیدا کنم، مواجه شدم. وقتی به یک آشنای خانوادگی می‌گفتم که من باریستا هستم، پدرم فورا می‌گفت: « اما او مدرک حقوق دارد! »

با یا بدون مدرک حقوق، فهمیدم وقف کردن خودم در کارم، و بله گفتن به آنچه با آن مواجه می‌شدم، بهترین اتفاق برای من بود – جوان بودم و سرشار از انرژی. در نیوزلند، وقتی موقعیت‌های متقاوت را پشت سر گذاشتم، متوجه شدم، هر جایگاه جدید، تنها راهی بود که بلد بودم چگونه انجامش دهم: انجام وظیفه، فارغ از اینکه ایده‌ی خودم بود یا مدیرم.

من به عنوان مدیر برندینگ، مدیر فروش و مدیر توسعه کار کرده‌ام. کتابی با عنوان « چگونه یک قهوه‌ی خوب، تهیه کنیم » چاپ کرده‌ام. در Jimma، مهد قهوه، خانه ساخته‌ام. در تشکیل New Zealand Specialty Coffee Association همکاری کرده‌ام. در فینال مسابقات قهرمانی باریستا، قضاوت کرده‌ام – و تمام اینها به این دلیل است که شغل من، یک روز، باریستا بود.

استخدام در Acme & Co

در سال ۲۰۱۲، در Acme & Co مشغول به کار شدم. پروسه‌ی استخدامم ساده بود – یک تماس تلفنی از Bridget Dunn و Jeff Kennedy، موسسین آن. Bridget محترمانه درباره‌ی وضعیت استخدام من سوال می‌پرسید و صدای Jeff در پیش‌زمینه شنیده می‌شد که می‌گفت: « خب، قرار است با ما کار کند یا نه؟ »

تصمیم ساده‌ای بود. Wellington در رکود بود. خیلی از تجارت‌ها مکان خودشان را به Aukland تغییر داده بودند و دست راست وزیر ما به پایتخت، لقب شهر در حال مرگ داده بود. Jeff و Bridget، اگرچه، با ساخت Prefab، بزرگترین کافه‌ای که شهر به خود دیده بود، با معرفی بیکری کامل و رُستری قهوه و طولانی‌ترین بار اسپرسوی Southern Hemisphere، در حال تغییر روند بودند.

Jeff و Bridget سرشان با چیزی که ساخته بودند شلوغ بود و نیاز داشتند تا درگیری‌های خودشان با فنجان‌های Acme را به فرد دیگری واگذار کنند.

اگرچه Acme و Prefab از لحاظ حقوقی از هم مجزا بودند، اما آن دو برند هنوز هم از یکدیگر جداشدنی نیستند. نه تنها دفتر کار ما در مکان Prefab واقع شده بلکه Prefab محل تست فنجان‌های Acme است. موضع ما کاملا روشن است. ما در صنعت قهوه فعالیت می‌کنیم، نه یک تولید‌کننده‌ی انبوه. این موضوع یک تمایز مهم است که به مسیر تصمیماتی که روزانه می‌گیریم جهت می‌دهد و مرتبا به تیممان توضیح داده می‌شود. در هر یک از مراحل پروسه‌ی کاری ما، باید بپرسیم که این مشخصه یا فلان شخص، نقش خود را در این مورد که مشتری، تجربه‌ی نوشیدن قهوه را ساده‌تر و باشکوه‌تر داشته باشد، ایفا کرده است یا نه. این کار برای هر شخص، چه در زمینه‌ی طراحی و چه در زمینه‌ی بسته‌بندی، برای برآورده شدن خواسته‌ها اعمال می‌شود. اگر هدف نهایی و شخصیت کاری، برای همه‌ی افراد روشن شود، روند روزانه، ساده‌تر می‌شود.

برنامه کاری

زمانی که کارم را در Acme شروع کردم، صبح‌ها سفارش فنجان‌ها را می‌گرفتیم و عصرها آنها را بسته‌بندی می‌کردیم. ما در نیوزلند بسیار موفق بودیم، اما آرزوی ما تبدیل شدن به یک شرکت بین‌المللی با پخش در سراسر جهان بود. پس برنامه‌ای طراحی کردیم تا کارمان را قابل اندازه‌گیری کنیم و بتوانیم راه‌های بهینه‌سازی هزینه را پیدا کنیم تا شخصیت یک شرکت کوچک در بخش پایینی جهان را گسترش دهیم. ما روی Kiwi Connections سرمایه‌گذاری کردیم تا اولین پخش جهانیمان را مطمئن انجام دهیم. Caravan Coffee Roasters در لندن و Coffee Supreme در ملبورن، هر دو توسط نیوزلندی‌ها اداره می‌شوند. ما خیلی خوش‌شانس بودیم که این شهرها، تبدیل به مراکزی برای موج جدید قهوه شدند.

گسترش کار ما در اوایل کار بر اساس دو موضوع اصلی اتفاق افتاد: فنجان‌های ما مورد توجه قرار گرفت، استفاده شد، و نیز در تعدادی از متمایزترین کافه‌های موج سوم در ملبورن و لندن، لذت بخشید، هم‌چنین در شبکه‌های اجتماعی به کارمان نیروی مضاعفی بخشیدیم.

در سال ۲۰۱۲ برای من مشهود بود که تعداد زیادی از جامعه‌ی قهوه از توییتر به اینستاگرام کوچ کرده‌اند. من هم همین‌کار را کرده بودم. پس به عنوان یک شرکت ما آن مخاطب را هم جذب کردیم و به ما ثابت شد که اینستاگرام، ابزار قدرتمندی برای برقراری ارتباط درباره‌ی ارزش‌های برند ما در یک فرم تصویری است. این عکس‌ها فراتر از موانع مرتبط با زبان‌های مختلف هستند و به ما کمک کردند تا خارج از دنیای انگلیسی زبان‌ها هم جلب توجه کنیم.

صبح من با یک روتین چک کردن ایمیل آغاز می‌شود، که در نتیجه، فرصت پاسخ‌گویی به مشتریان اروپایی را قبل از اینکه کارشان تمام شود، دارم. هم‌چنین صفحات اجتماعیمان را چک می‌کنم و یک پست در اینستاگرام می‌گذارم – این نقشی است که باید یک روز آنرا رها کنم، اما در حال حاضر باعث می‌شود پیام‌ها و بازخورد بی‌نظیری از سمت مشتریانمان داشته باشیم و من این را دوست دارم. به محض اینکه بلند می‌شوم، مستقیم به سمت ماشین اسپرسو میروم و انتخاب گسترده‌ای از فنجان‌های قهوه‌ای که دارم – گاهی یک فنجان از مغازه‌ی خیریه و یا یک پرینت سه بعدی از طرحی که روی آن کار می‌کنیم. خیلی خوب است که تجهیزات را در یک فضای آرام امتحان کنم تا اطلاعاتی را در خارج از فضای کار، درباره‌ی آن دریافت کنم.

من همیشه، آخرین نفری هستم که به Prefab میرسم، چون نمی‌توانم پسرم را زودتر از ساعت ۸:۳۰ به مدرسه ببرم. با همکارانم احوال‌پرسی می‌کنم و به سرعت به کافه می‌روم تا یک قهوه فلت وایت سفارش دهم، از اتمسفر لذت ببرم و حس روزم را بسازم. این زمان، زمانی است که می‌توانم در دسترس باشم و تا زمانی که حداقل، ارتباط چشمی با Jeff و Bridget، که تا شب با شلوغی Prefab مشغول هستند، برقرار نکرده‌ام، به دفترم نمیروم.

پایان زمان کاری یعنی آخر شب. که دورهم هستیم و این، یکی از مهم‌ترین قسمت‌های کار ما برای به روز شدن و ارتباط برقرار کردن درباره‌ی نیازهای کار است.

مدیریت

پیش‌بینی، برنامه‌ریزی، سخت‌کوشی و با برنامه بودن نیازهای اولیه‌ی ما برای پیشرفت است. دو سال پیش، یک هدف شش ساله‌ برای رشد، طراحی کردیم – بلندپروازانه بود، اما با تحلیل بازار قهوه‌ی اسپشیالتی کنونی و بازارهای در حال ظهور، دست یافتنی بودنش را تضمین می‌کرد. اکنون، فروش و برنامه‌ی محاسباتمان را در حول رسیدن به این اهداف می‌گیریم و مدام بررسی می‌کنیم که در مسیر درست قرار داشته باشیم. توسعه‌ی بازارهای جدید، محور اصلی برنامه‌ی ماست اما توسعه‌ی محصول جدید هم از بخش‌های مهم کار ماست. پیشرفت به منابع نیاز دارد، اما شرکت سرمایه‌ی سنگینی را صرف راه‌‌حل‌های محاسباتی می‌کند. ما یک ساختار استخدام تهیه کرده‌ایم تا بتوانیم نیروی بانشاط و موثرتری در آینده داشته باشیم.

رهبری برای من، درباره‌ی توضیح روشن اهداف و بعد از آن، تهیه‌ی منابع مورد نیاز برای رسیدن به اهداف است. اگر مشکلی وجود داشته باشد، باید بتوانند به سرعت با آن مواجه شوند. یک جلسه‌ی ۱۵ دقیقه‌ای برای پیشرفت خیلی تاثیرگذارتر از جلسه‌های طولانی هفتگی است. خصوصا زمانی‌ که شرکت شما تیمی با سابقه‌ی کار خدمات مشتریان قهوه دارد. روز کاری من با تحویل گزارش به صاحبین به پایان می‌رسد.

بزرگترین چالش‌های ما، چالش‌های بیرونی مثل مسابقه‌دهندگان، مقلدها و نوسانات مالی نیستند. هر شرکتی به نوعی با این چالش‌ها رو به رو هستند. اما بزرگترین چالش Acme آمادگی برای تغییر و توانایی درک فرصت‌هاست. هم‌چنین امیدواریم با گسترش ساختارهایمان، قدرت عکس‌العمل‌های سریع در دنیای تجارت را داشته باشیم.

با نگاهی بر آینده‌ی قهوه، مشخص است که آسودگی، قدرتمند‌ترین روند بازار قهوه را در اختیار قرار می‌دهد. همین‌طور که آدم‌ها در حال مواجه شدن با کمبود زمان هستند، علاقه‌ی آنها به محصولاتی که زندگیشان را اندکی ساده‌تر کند، بیشتر می‌شود. ما شاهد پاد‌های قهوه‌ ی باکیفیت‌تر و قهوه‌ی محلول از دانه‌های بهتر هستیم. برعکس، چیزهایی که نیازمند تلاش و زمان هستند، نادر و دارای بیشترین ارزش هستند.

در نتیجه، قهوه‌ی دوست‌داشتنی و پرزحمت دمی، حتی دارای ارزش بیشتری خواهد بود و قابل عرضه به اجتماع خاص‌تری خواهد بود. و طبیعتا، ما هستیم تا از هر دو بازار متفاوت قهوه ، با ظروفمان، حمایت کنیم.

Standart Mag

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.